برگشتم...
سلام...
تقریبا یه ماهی میشه که به روز نکردم،اگه پست قبلی رو خونده بودید که
حتما در جریان بودید اگرم نخوندید که... هیچی دیگه مهم نیست چون
حذفش کردم.
ببخشید اگه تو این مدت به وبلاگاتون هم کم تر سر زدم... از همه ی اونایی
که تو این مدت با کامنتای خصوصیشون تنهام نذاشتنو به فکرم بودم تشکر
می کنم شاید فقط به خاطر شماها بود که دلم خواست دوباره به روز
کنم...![]()
تو این مدت یه چیزی و خوب فهمیدم...همیشه رفتن بهترین راه نیست...
اون موقع است که چند لحظه سر جات میخ کوب میشی ...فکر
میکنی...میبینی نه این راهش نیست...پس برمیگردی سر جای اولت و
تصمیم میگیری بمونی ![]()

در سرنگ چشمات
حسمو تلفیق کن
با نگاهت آروم
عشق رو تزریق کن
بی هوس دستاتو
غرق موهایم کن
سینه ات رو شهر
آرزو هایم کن
با دوای عشقت
قلبمو ترمیم کن
از تماشای اشک
چشممو تحریم کن
با سلاح عشقت
قلبمو تسخیر کن
در حلول احساس
عقل هم زنجیر کن
با تناوب درسه
عشقمو تکرار کن
روزه ام رو با یک
بوسه ات افطار کن...
منتظر نقدتون هستم...مثل همیشه![]()
این قطعه از کتاب نغمه های جاوید عشقه که خیلی دوسش دارم...
تو از عرش خویش فرود آمدی
و در کنار کلبه ام ایستادی.
در تنهایی و تنهایی خویش
در گوشه ای سرگرم آواز خواندن بودم
که آهنگ آوایم گوش تو را به دام انداخت.
اینگونه بود که تو آمدی و در کنار کلبه ام ایستادی.
در بارگاه تو استادان زیادی یافت می شوند
و در همه ساعات آواز های بسیاری خوانده میشود
اما نغمه ی ساده ی این تازه کار بر دلت نشست.
تکه ی کوچکی از نوای غم انگیزم
با موسیقی عظیم جهانی در آمیخت،
و تو با دست گل پاداشت
از عرش خویش فرود آمدی
و کنار در کلبه ام ایستادی.
(رابیندرانات تاگور)
من