|
تو چطور میخندی به من ِ سر گردون بیا و دردامو به خودم برگردون من سبک رقصیدم تو شب ِ تنهایی با تویی که دلخور از همه حرفایی من صدات میکردم تو نگام میکردی خنده هامو دیدی اشتباه میکردی تو نمیفهمیدی دل ِ من غمگینه این گناه ِ من نیس روزگارم اینه تو خیال میکردی بی تو آروم میشم اشکامو میخوردم تا بمونی پیشم من نمیدونستم دل ِ تو دلگیره از دلی که امشب تو تبت میمیره تو رو میبوسم باز با چشایی بسته خیس آغوش ِ تو اضطرابی خسته تو چطور میخندی به من ِ سر گردون بیا و دردامو به خودم برگردون به خودم برگردون! .................................................................................................................... پ.ن۱:بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی و محکم بغل کنه و بهش بگه:مرسی! پ.ن۲:ممنون که هستی...مثل همیشه مدیون همه ی لحظه های بودنتم...آدم تو زندگی از خیلی کسا خیلی چیزا یاد میگیره. پ.ن۳:فراموشت نکردم! پ.ن۴:اینروزا اکثرا دستا به دعا بازه...مثل عکس!مارو یادتون نره پ.ن۵:اگه بعضی از نظرا تایید نمیشه...به بزرگی خودتون و کوچیکیه من ببخشید.من میخونم همشو هنوز حسی در سینه ام میگردد شبیه کودکی لال به دنبال مادرش که بی سر نخ پژواک صدای خویش را پنهان میکند تا جرئت نکنم هرگز لایه های بکر دوست داشتنش را بشکافم بفهم! که باور صغم دردهایم بند بند دلم را همچون قطره ای تکیده از دریا میلرزاند نه... کدام مادر است که بی تفاوت ضربان معکوس گم شدن کودکش را بسان کندن گوری برای دفن احساسش... بشمارد؟! هرچند سالها با تنی برهنه از تجاوز دروغ های غریزه ای سست خوابیده باشد. سه...دو..ی...ک! من خسته تر از حرفای تکراری ِ شعرام تنها تر از این شعرای طولانی ِ حرفام خسته ام حتی از نطق بسته ام که بی نظم اشعارم را تفسیر میکنند بی تاب تر از دلتنگی های سینه سوزم بازیچه ی سختی های هر روز و هنوزم عروسکی دلتنگ میان قهر ِدستان ِ غریبه ی عروسک گردانی بی رحم دست و پا میزند آهنگ سکوتم با لباسی بی نشونه سر بار ِ تن ِ ترانه های دیگرونه تنها یک بار تو لباس ِ مرا بپوش واگیر ندارد تنهایی ام اینجا همه از هم بی خبر تر از همیشه هیشکی باخبر از حرف امشبم نمیشه لباسم را پس دهید خودتان را در آیینه ی خاطراتم ببینید به تن هیچ کدامتان نمیاید جز... انگار همه دنیا همه دنیا همه باهم غم هارو آوردن که بچینن سر راهم مهم نیس سوختن دلم که تنها دودش به چشم خودم میرود! من این دنیای تاریک را دوست دارم چرا که آخرین نخ زندگی ام با آتش چشمای تو روشن میشود تنهاییم را پک میزنی؟
فصل ِ گرم ِ تن ِ تابستان است میرسد مژده به شب نور میلاد کسی می آید از دل صبح در تب و تاب تموز یکی از رنگ منو شعر سپید غرق رویایی جدید جوجه ی زردی که با تلپاتی ِ افکار ِ درختی زندست نفسش شعر و ترانه ست و سکوتش آواز! اون بهاری که خودش تا دیروز قهر بود با پرواز محو دنیای نویسنده ای که هست سراسر احساس آمدست تا امشب جشن میلاد تورا به شکوه سفر از دنیایی پر تلاطم به امید گذر از تنهایی به فراخوان تماشای نگاهت با شوق غرق هم صحبتی سایه ی تو تا سحر بنشیند... اما اینجا منم و خاطره ی متن دیالوگ هایت در لحظات کتابم نه همیشه که هنوز مینویسد یادم که به یادت هستم. .................................................................................................................... پ.ن:با آرزوی بهترین ها برای تو...
دردامو زیرو رو نکن بهتر نمیشه حال ِ من باور نکردی میشی باز تنها همیشه مال ِ من با غصه داغونم نکن فاصله هارو خط بزن طرح ِ جدایی رو نکش تنها دل از غربت بکن یکی یکی نذار برن حرفای از تو خوندنم ترانه هامو پس نزن تنها دلیل ِ بودنم اشکامو زندونی نکن بشکن غرور ِ گریه ت و بگو تو هم مثل ِ منی تنها تو خواب ِ غفلت و عشقمو جستجو نکن تو لرزش ِ دستای تن دفترمو ورق نزن تنها ترین تنهای من یکی یکی نذار برن حرفای از تو خوندنم ترانه هامو پس نزن تنها دلیل ِ بودنم ................................................................................................................... پ.ن: میدونم یه مدت کمتر آفتابی بودم هم اینجا هم تو وبهای شما...زیاد حالم خوب نبود و نیست!اما خیلی ممنون که به یادم بودید...همه ی نظرات و خوندم حتی خصوصی هارو...ممنون...واما دعا...یادتون نره...خیلی نیاز دارم بهش مخصوصا این روزا عمومی نوشت:پژمردن ِ یه شاخه گل نشونی از غفلت ِ ماست...نتیجه ی خاموشی من و تو و آدمکهاست...! و اما یه تسلیت برای از دنیا رفتن ناصر حجازی عزیز...کاش...!حوصله ی فیلتر شدن وبلاگمو ندارم... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 9:42 قبل از ظهر توسط بهاره خدابنده
فضای خالی خونه رد ِ نگاه ِ خیس من نشونی از رفتن تو مونده هنوز رو میز من یه قاب عکس شناور ِ میون ِ موج کاغذام یه عمره هم اتاقیمه فالی که باز کردی برام طرح چشای خسته ت و از حفظ میکشه قلم از التهاب ِ فکر تو هی پاره میشه دفترم یه کاغذ ِ کهنه و یه مداد ِ ریز ِ نقاشی مرد از خیال اینکه باز تو پشت میز من باشی همیشه آرومم میکرد یه آغوش از تو دل ِ سیر اما حالا قرص ِ دلم که دیگه دیره خیلی دیر عکستو بردار و ببر من و باهاش از رو زمین همین ِ روزگار ِ من از صبح تا شب بیا ببین عکستو بردار و ببر من و باهاش از رو زمین! + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 12:19 بعد از ظهر توسط بهاره خدابنده
ترس!
حتی از صدای ترد ِ شکستن خویش زیر ِ پای بی تفاوت ِ نگاه های مردمی که دستهایشان خالی از محبت اما،چه بی دلیل...ملولانه امتناع ورزید از جذب حرارت ِ دستهایم. در حالیکه پافشاری برق ِ چشمهای سردشان بر اندام یخ زده ام تگرگ ِ اشک را در آغوش ِ گونه هایم میزایید چرا که سالها قبل تفکرات ِ نغز ِ روزهای کودکی ام همچون رویایی دست نایافتنی در اعماق ِ وجودم سقط شد! و من همچنان از بکارت ِ روح ِ سالخورده ام که عاشقانه هنوز محتاج ـ نفوذ ِ آرام ِ طبیعت ِ وحشی ِ قلبیست عاشق! به خود می بالم و خدا... این روزها تنها کسی ست که سوی چشمهایش را بی دریغ نثار ِ تاریکی ِ اندیشه هایم میکند... آری...من بی او هیچ و هیچ با او نیستم! .................................................................................................................... دیگه واقعا شعرام داشت رو دفترم سنگینی میکرد...گفتم به روز کنم.نقد کنید لطفا! پلان ِ عشق
و من ساحره ی رویایی مرده با جادوی شعر های افیونی ام مقابل ِ دلنوشته های دست ِ دوم ِ نویسنده ای ناشی ایستاده ام! که با شوق ِکودکانه اش سکانس ِ آخر را با عشق ِ من قلم میزند آری پتیاره ی ابیات ِ اغواگرانه ام،دیالوگ ِ منحوس ِ هیچ عروسک گردانی را عاشقانه به صلیب ِبازی ِ دستانش نکشید چراکه من تنها نگران نویسنده ی تنهای روزهای تنهاییم بودم که خمپاره های نگاه ِ آخرش بی رحمانه خاک از سنگر چشمهایم میزدایید تا این بار با یقین از خستگی ِ کف دستان همیشه سردش از تعرق ِ لحظه های جدایی وانتظار ِ همیشگی ِ شنود ِ معجزه وار ِ واژهای بی جمله ای چون: عشق من تو ...نرو...دوستت دارم! لبهای خشکیده ام را مهر و موم کند تا باز هم بی خبر از آن روی سکه ی احساسم در کسوت ِ همیشگی ِ قضاوت مرا به غرور ِ واهی ِ نداشته ام محکوم کند... و این هرگز پایان داستان نیست صدا دوربین حرکت! ................................................................................................................. پ.ن: ممنون از نظراتون.خیلیا پایان شعر براشون گنگ بود آخرش و اضافه کردم و این یعنی هنوز هیچی معلوم نیست. ممنون از کامنتاتون که البته ۷۰٪ خصوصی میذارید.چرا؟ نه اینکه بد باشه ها نه، آخه اینجوری ممکنه خدایی نکرده جا بمونه و من نخونمشون. تو چرا شک داری؟
من که با عشق تو همراه شدم این همه روز جز تو با هیچ کسی دم نزدم...از غصم تو چرا می ترسی؟ از نگاه نگرانی که پس ِ پرده ی چشمات... نگاهم کردن فهمیدم. تو به من شک داری! من سبکبال ترم از هجرت ساده مثل تن ِ تو سینه ام میجوشد...از تب ِ تو محو کن سرخی لبهامو میان ِ لبهات با سخاوت تر از اینم که تو درگیر ِ منی به سپیدی ِ همه برف ِ نگاهم سوگند من رهاورد ِ بهارم...سوغاتی ِ تو مگذار بر دوشم اتهامی سنگین! زیر ِ تنپوش بهارم پنهان تو بیا پیدا کن مرا از آیینه ی سفره ی باز هفت سین... ................................................................................................................. و اینک همه چشم به راه ِ بهارند.بهاری که همنام من است اما سالهاست که از هم بیخبریم! امیدوارم سال خوبی داشته باشید.سبز و پر امید
آزادی... واژه ای که تا اسیر معنایش نباشی،حریت وجودش پدیدار نخواهد شد! مدت هاست کلنجار میروم با نگاه های ترحم آمیز کسانی که خود را آزادانه مجاب کردند مرا از بند معنای این واژه برهانند... بس است! دیگر برایم دل نسوزان برادر،که خود سخت محتاج دلسوزی هستی...ببین! + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 2:52 بعد از ظهر توسط بهاره خدابنده
|